« معراجيان از شط خون معراج کردند ... »
دل، دفتر انديشه است . [امام علي عليه السلام]
منوي اصلي

[خـانه]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

[ورود به بخش مديريت]

لوگوي وبلاگ
« معراجيان از شط خون معراج کردند ... »
بايگاني
سال 84 [12]
موضوعات

جنگ تحميلي
شهداي جنگ

لينک دوستان

داداش سجاد
تسنيم
نيمکت
تلنگر
آرمانشهر
دکتر سعيد
نغمه‏هاي داوودي
در اعماق کوير
علي آقا مربي!
لوح دل
نوشته هاي هادي

لوگوي دوستان









جستجوي وبلاگ
:جستجو

با سرعتي بي نظير متن يادداشتها را کاوش کنيد!

موسيقي وبلاگ
 
اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
ارسال پيغام خصوصي
يــــاهـو
کل بازديدهاي وبلاگ
6785
بازديدهاي امروز وبلاگ
1
آمار بازديدکنندگان

پارسي بلاگ
www.parsiblog.com

مطلب زير توسط سلمان عبداللهي نوشته شده است

عنوان متن + يادم آيد روز باران . . . پنجشنبه 30 آذر 1385 ساعت 9:48 عصر

حدس مي زنم يه روز توي کلاس مشاوره معلم راهنما راجع به هفته شهدا حرف زد.


نه سر کلاس ادبيات بود؛ آقاي شکيبا شعري رو که براي پسرش گفته بود خوند؛ يا سر کلاس هندسه بود.


شايد هم اون روز که داشتيم سقف برزنتي نمايشگاه رو پارو مي کرديم بود. شايد هم موقع زيارت عاشورا کنار ماکت ضريح امام حسين بود؛ يا وقتي شهيد رمضانزاده اومد بود.


شايد موقع خوندن دعاي توسل هايي بود که براي شفاي سيدعلي مي خونديم. شايد هم همون 22 بهمني که سيد رو از بيمارستان آوردن بود؛ شايد بوي پيراهن نوري تاجر که به دماغ مون خورد بود يا بوي پيراهن يوسف.


حتما صداي تق و توق اسلايد هاي مراسم اين بلا رو سرمون آورد.


يادم نمياد اولين بار کي عاشق هفته شهدا شديم؛ اول باري که عاشقي رو تجربه کرديم. اول باري که لايق عشق بازي شديم . . .


اما هرچي که بوده بعد از اين همه سال هنوز هم عاشق مونديم. عشقي که دور هم نگه مون داشته. هر سال هرجاي دنيا که باشيم جمع مون مي کنه و هر کسي که باشيم ازمون کار مي کشه.


مهم هم نيست دکترا داشته باشيم يا رييس باشيم يا کارگر ساده. مهم اينه که کار پيش بره. افتخار مي کنيم که براي هفته شهدا يه قدم برداريم. اگه يه سالي کاري بهمون ندن حس مي کنيم صاحب کارهاي هفته شهدا لايق ندونستن کار بسپرن بهمون. هيچ کدوم مون هم کلاس نمي ذاريم براي هفته شهدا. اگه آبرو بخوان مي ذاريم. جون هم بخوان . . .


نمي دونم چرا بعضي ها با هفته شهدا غريبه شدن؟ شايد نشناختنش. شايد بد شناختنش. شايد صاحب کارهاي هفته شهدا غريبه دونستن و نمي خوان کار بسپرن بهشون. شايد معلم راهنما بهشون نگفته. شايد بارون هفته شهدا خيس شون نکرده يا موقع ساختن نمايشگاه ياد خودسازي نبودن.


يعني ما عاشق نمازخونه و ستون هاي خاکستريش شديم يا عاشق نرده هاي سبز که حالا با نبودنش عاشق نباشيم؟ حلاجيان هنوز کنار ستون نشسته. صرافي هنوز کنار تير دروازه ايستاده. اميري مقدم هنوز توي راهرو به نرده ها تکيه داده. فقط بايد چشم باز کنيم. حتي مي تونيم خودمون رو کنارشون ببينيم.


اگه يه روز نزديک، ستون حياط نباشه يا نمازخونه تيکه تيکه بشه يا اصلا ساختمون  مدرسه رو خراب کنن؛ ديگه هفته شهدا معني نداره؟ مگه قطار هفته شهدا بدون اين چيزا از مدرسه رد نمي شه؟ مگه عاشقي به يه مشت خاک و سنگه؟


من هفته شهدا رو يه تانکي که از روي مدرسه رد بشه نمي بينم. اگه هفته شهدا رو تجربه نکرده بودم شايد اينطور مي ديدمش. اما هفته شهدا براي من عين لذته. حتي خرابي هاش. اصلا خرابي هاش خود لذته. با درست کردن خرابي هاش خودمو مي سازم. با گل هاي نمايشگاه از نو آدم ميشم. يه آدم عاشق.


من فقط خرابي ها رو نمي بينم. هفته شهدا خير و برکته. مثل همون بارون و برف بي محلي که با هفته شهدا مياد و بعدش تموم ميشه و ما مي مونيم و آلودگي هوا . . .


هفته شهدا بود که آدم هاي زمختي مثل رو عاشق کرد. يادمون داد گول عشق هاي الکي رو نخوريم. شيريني اي که داشت بقيه عشق ها رو برامون بي مزه کرد.


آه من العشق و حالاته . . .


واي به روزي که تنبلي ما باعث بشه شر بدونيمش.


واي به روزي که صاحباي اصلي هفته شهدا لايق ندونن کار بسپرن بهمون.


در مسلخ عشق جز نکو را نکشند . . .


واي به روزي که يادمون بره عشق چيه.


واي به روزي که عاشقي رو فراموش کنيم.


عشق باعث شد که دل سامان گرفت . . .


واي به روزي که سراب عشق گولمون بزنه.


واي به روزي که فکر کنيم عاشقيم اما . . .


اين قافله ي عمر عجب مي گذرد            درياب دمي که با طرب مي گذرد


نظرات شما ( )

مطلب زير توسط سلمان عبداللهي نوشته شده است

عنوان متن + اين قافله ي عمر عجب مي گذرد دوشنبه 29 آبان 1385 ساعت 9:48 عصر

تا کي گريزي از اجل؛ در ارغوان و ارغنون
نه کش کشانت مي برند، انا اليه راجعون




  • از ماشين که پياده شدم، سرم رو پايين انداختم و مثل هميشه، بي اعتنا به خراب آباد، از خيابان رد شدم. پيرمرد گل فروش معلولي که با موتور سيکلت خاصش کنار خودپرداز بانک بساط مي کرد، چند وقتي است که نمي آيد. شايد او هم از مردم شمال شهر نا اميد شده باشد. از پيرزن جوراب فروشي که کمي جلوتر، مقابل کافي شاپ بساط داشت هم خبري نيست.


 




  • سال 81 که معراجيان راه افتاد، هدف داشت. حرف داشت. مخاطب هرجا حرف باشه مياد. لازم نيست براي « گفتن حرف » گدايي مخاطب کني. مخصوصا اگه حرف مال اونايي باشه که . . .


 




  • به خانه که رسيدم، مثل هميشه ساکت و آرام شروع به خواندن کتابي کردم. صداي تله‌ويزيون از اتاق کناري مي آيد. بي تفاوت کتابم را مي خوانم. بي اراده، چشمم روي کلمات قفل مي شود و  جلو نمي رود. گوشم کنترل سلول هاي خاکستري را به دست گرفته است. دليلش نواي آشنايي است که از صداهاي گنگ محيط تجزيه کرده است. صدا صداي تبليغي است که از تله‌ويزيون پخش مي شود. خيلي وقت بود که صداي شهيد آويني گوشم را نوازش نداده بود. گوشم هم مثل خودم تعجب کرده از اين غفلت مديران رسانه.


 




  • مهر 84 بود که اميدوار شدم به آينده اي روشن. همون هدف سه سال پيش جلوي چشمم بود. کافي بود کمي دستم را به طرفش ببرم. همين. بچه ها سنگ تموم گذاشته بودن. خيلي ها زحمت کشيده بودن تا به اينجا برسيم. براي همين هم . . .


 




  • ابتداي چهار راه متوقف مي شويم. خودروي مدل بالايي با سرعت به طرفمان آمده که راننده را مجبور به ترمز کرده است. قبل از اينکه دوباره حرکت کنيم، خودرويي ديگر جلويمان مي پيچد. چند خودروي ديگر هم راهمان را مي بندند. خنده ام مي گيرد. راننده به لبخندم عکس العمل نشان مي دهد و شروع مي کند به صحبت. از جواني اين جوان ها مي گويد و از بي درد بودنشان. از مال بادآورده و مال حلال.


 




  • امروز جايي هستم که پنج سال پيش بودم. کسي حرفم رو نمي فهميد. مجبور بودم اينقدر حرفم را تکرار کنم که همه تو صحبتشون حرفم رو تکرار کنن. اينجوري کسي از حرفم خسته نميشه. مي دونم روزي مي رسه که هدف . . .


تا کي گريزي از اجل؛ در ارغوان و ارغنون
نه کش کشانت مي برند، انا اليه راجعون


التماس دعا - سلمان عبداللهي


نظرات شما ( )

Powered by : پارسي بلاگ